تبليغاتX
!!!دور زدن ممنــــــــــــــــــــوع!!!
من می دانم پس بیشتر هستم...
(ساعت ۲:۳۳ امروز) به یکی از آرزو هام رسیدم و نظری رو خوندم که یه کوه عذاب رو از روی شونم برداشت.مرسی از تو مرسی شاید امشب بعد۴-۳ ماه بتونم راحت بخوابم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 22:43  توسط پری | 
خیلی خواستم جلوی ناراحتی ام رو بگیرم و به این نقطه نرسم.اما نمی دونم چرا وقتی به این وبلاگ می یام این قدر غمگین می شم.یه زندگی سیاه جلوی چشمم می یاد.گذشته ی خوبی نداشتم. .زندگی ام خیلی به هم ریخته می دونید من همیشه سخت تر از بقیه باید تقاص پس بدهم.من در تمام زندگیم به اندازه ی این چند ماه گریه نکرده ام حتی زمانی که مرگ عزیزانم را به چشم دیدم.مهربونایی که با رفتنشون از زندگیم منو تنها گذاشتن پشت این چهره ی خندان و شاد فردی با تجربه ی زنی 50 ساله نشسته.که با تحمل فشار های اخیر به زحمت سرپا ایستاده.دختری که ذاتش هرگز به بدی آلوده نشد با این که موقعیت های بسیاری داشت برای هر نوع بد بودن.دختری که الان توی نمازش توی تمام سجده هاش می خواد بخشیده بشه.تا بتونه راحت زندگی کنه.در تمام سال هایی که گذشت تا این حد پشتم خمیده نشده بود.تااین حد تنها نشده بودم می خوام برای همیشه این وبلاگ و این آیدی رو تعطیل کنم.قول داده بودم درباره ی موفقیت و زندگی ایده ال بنویسم که حتما این کار رو می کنم.تا آخر تیر به تمام دوستای خوبی که پیش از این تو این دنیای مجازی به وسیله این وبلاگ پیدا کردم و زندگی غمگینم رو باهاشون به اشتراک نگذاشته ام سر می زنم و انسان جدیدی رو که از خودم به سختی ساختم با حرف های جدیدم  توی وبلاگ جدیدم غافلگیر می کنم و از تمام وبلاگ نویس هایی که وبلاگ هایی با مضمون شادی ،آرامش و موفقیت دارند می خواهم که در صورت تمایل در قسمت نظرات آدرس وبلاگ خود را قرار دهند تا در این مسیر با هم قدم برداریم.به دعای خیرتون محتاجم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 15:58  توسط پری | 
اومدم کمی درد دل کنم یاد قدرت کلمات افتادم دیدم بهتره بگم :من می توانم

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 17:3  توسط پری | 
ایها الناس دارم دنیا رو تکون می دم.من دارم عوض می شم خیلی راه اومدم .تا قله چیزی نمونده
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 7:3  توسط پری | 
به هیچ وجه نه انفاق بدی برام افتاده نه از زندگیم خسته شدم .بر عکس در تمام زندگیم به شادی امروز نبوده ام فقط می خوام تا پایان بهار رو نباشم واون طوری زندگی کنم که احساس رضایت کنم می خوام قدرت خواستن رو توی زندگیم امتحان کنم و به بودنم افتخار کنم.می خوام این دو ماه خودمو به خودم ثابت کنم.می خوام واژه حسرت رو برای همیشه از دایره لغات زندگیم حذف کنم.می خوام واژه نمی تونم،نمیشه،خستم،حال و حوصله ندارم و...رو سر به نیست کنم .امروز لیست اهدافم رو  تا 5 سال دیگه تکمیل تکمیل کردم.انسانی که تو این دو ماه از خودم ساختم هیچ نسبتی با اون دختری که قبلا بودم نداره.دختری که تأسف توی زنگیش رنگ داشت.من اون دختر رو دیگه دوست ندارم . احساسم اینه که وبلاگم بوی غم می ده می خوام برم موفق بشم وبعد از این فقط از موفقیت و خوبی بنویسم.از معجزه ی برای خود زندگی کردن.پس از این به هیچ وجه نمی خوام روی اهدافم خط بکشم.به هیچ کس و هیچ چیز هم اجازه این کارو نمی دم.ایمان دارم این بار به آنچه می خواهم می رسم چون این بار از روی درایت و نه احساس در پناه خدا پیش خواهم رفت.الان در ته جدول زنگیم و می خوام جبران کنم تا بیام سطر اول.کار های بزرگی برای انجام دادن دارم و از هم اکنون باید شروع به انجامشان کنم.دو سه ماهه دیگه برمی گردم و به همه دوستانی که تا به امروز به من لطف داشته اند سر می زنم.برام دعا کنیدشاد باشیدو آرام

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:24  توسط پری | 
امروز صبح یک خبر غیر منتظره قلب همگیمان را به درد آورد.دلهره داشتم تا صبح به خواب نرفتم.تمام مدت انگار چیزی مرا می  آزرد. چند ساعتی در منزل راه رفتم.بیتاب بودم و بدتر از همه پاسخ تمام سوال هایم هر لحظه واضح تر می شد.نماز صبح را که خواندم ساعتی دعا کردم و با اشک شماره مرکز رو گرفتم .با صدای لرزان صحبت کردم حال بچه ها را پرسیدم وهمانی بود که فکر می کردم حال نادیای عزیزم دوباره وخیم شده بود.  امروز صبح همه چیز تمام شد.کوچولوی نازنین من به سوی معشوق واقعی پرواز کرد.توی این دو سال اوایل ماهی یکی دو بار وبعد از وابستگی شدیدمان حداقل هفته ای یک بار به دیدنش می رفتم.وقتی خنده روی لباش می دیدم تمام غم دنیا رو فراموش می کردم و ناگفته نماند که با دیدنش به من حیات می بخشید.حالا دختر کوچولوی من رفته خاله شو رو تنها گذاشته وباز هم به معرفتش که وقتی رفت دستای کوچولوش توی دستای من بود.نادیا رفت و نیمی از هستی ام را با خود برد.ماه تابانم که با تمام بدی دنیا شاد می زیست وبزرگترین تفریحش گوش دادن به  داستان های کو دکانه بود. عزیز دلم که اگر خشم نا به جای پدرش نبود الان در کنار ما بود.نادیا رفت ولی یادش همیشه تو قلب من باقی می مونه نمی دونم،شاید باید از خدا به خاطر رفتنش و کمتر عذاب کشیدنش تشکر کنم مرواریدی که دعا کردن رو از من یاد گرفته بود اما با خدا عشق بازی می کرد.جسم ضعیف اما روح قدرتمندی داشت. می دونم نادیا به دعای من احتیاج نداره چون از اون نگاه معصوم گناهی بر نمی یاد.اما خدای من قسم به بزرگیت دخترک منو از هرآسیبی حفظ کن...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 12:0  توسط پری | 
دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم
نقشی به یاد خط تو بر آب می‌زدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
جامی به یاد گوشه محراب می‌زدم

هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
بازش ز طره تو به مضراب می‌زدم

روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم

چشمم به روی ساقی و گوشم به قول چنگ
فالی به چشم و گوش در این باب می‌زدم

نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم
بر کارگاه دیده بی‌خواب می‌زدم

ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت
می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم

خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
بر نام عمر و دولت احباب می‌زدم
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 19:12  توسط پری | 
قبل از اینکه دومین مطلب رو پیرامون موفقیت شروع کنم می خواستم از دوست عزیزی تشکر کنم که مدتی است طعم شیرین آرامش رو به من چشانده یک به معنای واقعی انسان کسی که دوست دارم یه قسمت های بزرگی از زندگیم شبیه اون باشه. آرام عزیزم که وقتی با هاش صحبت می کنم منو به خدا نزدیک می کنه و فکر می کنم وجودش نقطه عطفی باشه در زندگیم.من بر این باورم که خداوند مایل است برایم به گونه ای جبران کرده واز طریق این دوست مرا راهنمایی کند.

..........................................................................................................................................

همه ما اشتباهاتی توی زندگیمون مرتکب می شیم که عادت کردیم به جای درس گرفتن وجلوگیری از تکرار اونا خودمونو سرزنش کنیم.به طوری که توی زهنمون بار ها خاطره اونو تکرار می کنیم و این درست شبیه گوش دادن آهنگیه که بار اول هم شنیدنش را تحمل کرده ایم.پس بهتره بلند شیم اون آهنگ رو تغییر بدیم ودر عوض آهنگی رو گوش بدیم که دوست داریم تا از زندگیمون لذت ببریم.هیچ چیز نمی تونه دل خوشی های زندگی رو از آدم بگیره مگر فکر بسته.وقتی ذهن ما به طور دایم نسبت به تصمیماتمون ناآگاه باشه کمکم اونا رو به فراموشی می سپره و چه خوب که ما می توانیم هر روز با جملات تأکیدی تصمیممون رو بهش یاد آوری کنیم.الان ودر همین لحظه به سرعت تصمیم بگیرید و با سرعت به ان عمل کنید.عقیده تان را به اسم بلند پروازی تغییر ندهید چرا که فکری که ابتدا از ذهن می گذرد آرزوی درونی ماست.موفقیت حاصل قضاوت درسته وقضاوت درست وقتی حاصل می شه که تجربه های زیادی پیش از اون کسب شده باشه ومتأ سفانه تجربه های تلخ اموزنده ترند پس کسی که از نتوانستن می ترسد هرگز  نمی تواند . بهانه های زندگیتون رو کنار بگذارید... انسانی رو می شناسم که مادر زادی از کمر به پایین عضو نداره ودستاش 20 سانتی متر بیشتر نیست، استاد دانشگاهه و ناتوانی جسمیشو بهانه قرار نداده.هر روز سر کلاس روی میز قرارش می دن وبه آدم های سالم سالم درس می ده.شاید بگویید او هوش سر شاری داشته و آیا نیستند افراد با هوشی که از هوش خود بهره ای نمی برند؟ و آیا  نمی شود با پشتکار کم هوشی را جبران کرد؟ وما چطور می توانیم جوابگوی این سوال باشیم که چرا از استعداد هایت استفاده نکر ده ای.نمی گویم ادیسون بشویم! ولی اگر تعداد زیادی در شرایط ما توانسته اند کاری را انجام دهند پس ما هم می توانیم.تنها محدودیت ما در کسب موفقیت وسعت استعداد ما برای توصیف روشن و صریح خواسته هایمان است .به ذهن خود یاد بدهید که چه چیز را مهم بداند  وبه بدن خود دستور بدهید در حالت پریشان حالی نا کامان نباشد طوری حرکت کنید انگار یک انسان بسیار موفق و ایده ال در حال راه رفتن است هدف های مهم را انتخاب کنید که به قدر کافی شما را به هیجان آورد والهام بخش خلاقیت های شما باشد.طی 4 روز آینده هر روز به مدت 10 دقیقه به اهداف خود فکر کنید وهرچه از ذهنتان می گذرد را یادداشت کنید در این 4 روز تا می توانید تفریح کنید چون در حال امید و هیجان هیچ خواستهای بسیار بزرگ نیست.از خود بپرسید :از زندگی ام چه می خواستم اگر می دانستم خواسته هایم تحقق پذیر است؟اگر می دانستم با شکست روبرو نخواهم شد؟ در روز های آینده درباره ی انواع هدف و جملات تأکیدی صحبت خواهم کرد.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 11:58  توسط پری | 
درد ما را نیست درمان الغیاث       هجر ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قصد جان کنند       الغیاث از جور خوبان الغیاث
در بهای بوسه‌ای جانی طلب       می‌کنند این دلستانان الغیاث
خون ما خوردند این کافردلان       ای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بی خویشتن       گشته‌ام سوزان و گریان الغیاث
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 14:33  توسط پری | 
بی شک همه ما در زندگی آرزوهایی در سر داریم. اما خیلی از ما فراموششون می کنیم.درسته که ما گه گاه قدم هایی برای دست یافتن به اونا بر می داریم اما رفتاری دارای ارزشه که جزء اصلی وجود ما شده باشه.یعنی به صورت یک عادت در اومده باشه.این تصمیم های ما هستند که تعیین می کنند ما در آینده خوشبخت یا متأسفانه بد بخت بشیم. فقط کافیست باور داشته باشید که اتفاق می افته. ایمان داشته باشید که زندگی مانند یک بومه.همان چیزی را دریافت می کنیم که به سمت آن پرتاب کرده ایم.بهتر است برای شروع از آرزوهای کوچک فراموش شده شروع کنید.صرف نظر از کودکی این ها تجربه ی 9 سال اشتباهه. 9 سال زجر مطلق.اگر هم اکنون از زندگییمان راضی نیستیم به خاطر اینه که خودمون رو بی لیاقت تر از اون دیدیم که به خواسته هایمان برسیم.درسته که ما همیشه قادر به کنترل وقایع زندگیمون نیستیم اما همیشه می توانیم نوع نگاه و برخوردمان را انتخاب کنیم.به جای دست دست کردن هم اکنون تصمیم بگیرید.هرچه بیشتر تصمیم گیری کنید بیشتر مهارت پیدا می کنید درست شبیه ورزش کردن. وقتی از آنتونی رابینز می پرسند که چه اتفاقی افتاد که زندگیتان به یک باره دگرگون شد میگه:"روزی رسید که من حالم از خودم به هم خورد."و این لحظه برای من پیش اومده باید اعتراف کنم از نگاه های طلب کارانه خسته شدم.از کنایه هایی که مثل خنجر رو قلبم فرود می یان و تنها مقصرش خودمم.از اینکه عمرم گذشت و بر نمی گرده.از اینکه تنها کاری که می شه کرد حسادته(من از آدمای حسود اصلا خوشم نمی یاد اما این فقط طبیعیه).نمی دونم چرا به دست خودم شرایطی رو به وجود آوردم که هروقت از من صحبت به میون می یاد سر بلند و بی نقص نباشم. برام مهم نیست امسال چه سالییه چون برای من سال مدیریت و همت هست.من می خوام به اون چیزی برسم که سال ها فقط آرزوشو داشتم وبرای اینکه بقیه اون موقعیتو داشتند و من نداشتم دلیل می یاوردم و چه دلیل های قانع کننده ای... و تنها دلیل، فرار از مسایل زندگی بود. به همین سادگی به قول خود آنتونی رابینز" راز انجام یک تعهد در ملأ عام اینست که نمی توانید از آن منصرف شوید" و من تو این وبلاگ اول از همه به خودم و بعد به همه دنیا قول شرف می دم که از رویاهام چشم پوشی نکنم و همچنین به استعدادهام خیانت نکنم.می دونم سخته اما ممکنه.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 14:17  توسط پری | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ازانسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگینند؛ با انکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند..

من استفاده موضوعی را به شما پیشنهاد میکنم
توی این وبلاگ براتون هر مطلبی که فکرشو کنید گذاشتم امیدوارم که خوشتون بیاد

عشق می گوید:مطالب زیبای عاشقانه
آرام جان موسیقی و همه چیز درباره ی موسیقی ایرانی: موسیقی اصیل ایرانی و نوازندگان آن
ادیان مختلف
ازدواج موفق
مبارزه با بیماری اعتیاد
فیلم و کتاب
چرت و چرند:قطعه هایی که دوست دارم
دست نوشته های من
سیاست روز:مطالب سیاسی که من فقط کپی کرده ام و به هیچ وجه از آن من نیست و من قصد تایید آن را ندارم
و یک موضوع بسیار بسیار مهم "رویای موفقیت" که به تازگی به وبلاگ اضافه کردم

اگه خوندینو دوست داشتید نظر یادتون نره


نوشته های پیشین
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
آرشیو موضوعی
عشق می گوید
آرام جان موسیقی
دست نوشته های من
باور
همه چیز درباره ی موسیقی ایرانی
آیین زرتشت
مسیحیت
یهود
دل نوشته های من
چرت و چرند
فیلم و کتاب
ازدواج موفق
ازدواج موفق2
بیماری خانه خراب کن
بیماری خانه خراب کن2
کمک های معنوی
سیاست روز
رویای موفقیت
پیوندها
فروشگاه آنلاین
iraniyan-music
شاخه طوبی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

با خانه

گروه :

2khali.blogfa.com